پنجشنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۹۳



جویای راه خویش باش از این سان که منم
در تکاپوی انسان شدن

مارگوت بیکل
ترجمه :احمد شاملو








سه‌شنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۹۳

هرکسی از ظن خود شد یار من
مولوی


دوشنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۹۳



گاه 
آنچه ما را به حقیقت می رساند
خود از آن عاری ست،
زیرا
تنها حقیقت است
که رهایی می بخشد.

مارگوت بیکل
ترجمه : شاملو 





جمعه، اسفند ۱۵، ۱۳۹۳

پنجشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۹۳

   هشت مارس روزجهانی زن مبارک

دوشنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۹۳


خیلی نامعلومی ست که در هرچیز،انتظار می کشد
نه برجای ، که بر جان نگاه می کند تا نگذریم به بیهودگی از کنار


"شعر "گذشت "
 "از کتاب"روی آینه ام خم اش 


یکشنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۹۳

شنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۹۳

شکرشکن شوند همه طوطیان هند /زین قند پارسی که به بنگاله می رود

"بنی آدم روی اعصاب یکدیگرند"

از:ادبیات پشت وانتی
:)

جمعه، اسفند ۰۸، ۱۳۹۳

به: ندا آقاسلطان

آخرین نگاهم
----------------
اجازه هست؟
انگشتم نقش صورت كدام استاد؟
اين درس سوالات زيادي دارد
همه ي اين دنيا آيا
مساوي ست با يك گلوله؟

دنيا مرده بود
:!!!آخرين نگاه اما عجب درسي
در آيند و روند دستها
اريب تبريزيها
پروانه يي چشمم را دزديد و
لابلاي تاولهاي اجتناب ناپذير
پر از رآي و خيابان گم كرد.
.........
.........
خبرم كردند سايه هاي آشنا
پرنده يي كه پر كشيد
كنار تولدش ايستاده است
كنار بيست و هفت سبزه و سيب و آينه
كنار بيست و هفت لاله
كنار لحظه هاي سبز
و مرتب ميخواند
من زنده ام 
!باوركنيد



"از کتاب روی آینه ام خم اش"


http://rendaan.blogspot.com/2005/01/azar-kiani.html

پنجشنبه، اسفند ۰۷، ۱۳۹۳

سه‌شنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۹۳









"از کتاب"روی آینه ام خم اش 

تکرار

مثل همین تاریکی که می دود
تا به صبح برسد،می رسم؟
روی ماه، آخرین نشانی ام

 روی خشک و سرد برگ ها
آهم، غبارم ایستاده است
روی ماه، تکرارم، روی شب
شال سیاهم و این دستهای پریده رنگ
شاید روحی را گرم میکند
خستگی هایم جای اش را به انتظار داده است.
تفاوتی نمی بینم
میان دهان باز کفش هایم
و آن ستاره ی صبح
که انتظار را به سالیان، چفت کرده است
و در انتهای این شب ایستاده است.
نامعلوم ام
روی زمینم؟
آسمانم؟
عجیب ترین صدا در این شب
همانی ست که نمی شنوم اش
 .آخرین نشانی ام 

دوشنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۹۳

یکشنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۹۳

ما فقط فکر می کنیم
--------------------
بگذار سنگ را سنگ ببینم
چیزهای دیگر را مار و پونه
راه نیامده ی کفش هایت را نیامده

به خدا راه شیری خیلی دور است
و مخیله ی من فقط اتوبان دویده است
هپروت یک روزی باغ بود
و خواب دیروز خودکشی کرده است

!نگاه کن
چشم هایم را می بندم
تو از ساقه ای صعود نمی کنی
و اگر خواب های من از پله های مارپیچی پشت دکمه هایت بالا دویده اند
...کتانی های سفیدم شاید 

حالا چشم هایم باز است
 چرا نبض ات عطر نمی زند
مزه ی سیب های باغ بالایی، زندگی ما را ندارد
دارد را ما فقط فکر می کنیم

ندارد نشیب، فراز ندارد، نداشته
دارد را ما فقط فکر می کنیم ،فکر


از کتاب چرا کفش هایت......نشر نیم نگاه 

جمعه، اسفند ۰۱، ۱۳۹۳








زیبا ترین تماشاست
وقتی 
شبانه
بادها 
از شش جهت به سوی تو می آیند
و از شکوهمندی یاس انگیزش
پرواز شامگاهی درناها را 
پنداری
یکسر به سوی ماه است

شاملو

پنجشنبه، بهمن ۳۰، ۱۳۹۳






از کتاب "چرا کفش هایت جفت نمی شود شعر من؟" نشر نیم نگاه 80

طرح

زانوانم امن ترین مکان برای سر دادن آبی هایم است
کدام پرنده اما
برشانه های تو
سکوت را سر داده است؟





یکشنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۹۳

از کتاب"پلاژ مردگان شاد" نشر اشاره84
 به یاس سفیدم افروز

عشق
عشق چشم هایش آبی ست
موهایش بلوند
قدش دو برابر اراده ی من
و خنده ای که ادامه ام می دهد
در خیابان های این شهر
خون درشریان های این شهر می دود
می دوم
شهر بلند می شود
می ایستد
شهر چشم هایش آبی ست
موهایش بلوند
خورشید از سمت چپ شانه اش
با من رابطه دارد
رابطه ی آبی
 اراده ام تخدیر می شود
وقتی صورتم بلوند
در دریا غرق می شود
هی آب می روم 
آب
می رود قعر شهری 
که هی غرق می کند
و در تابلوی اعلانات
:چهره ام هی نقش می بندد که
این زن گم شده است
...درشهری که چشم هایش
...موهایش
...و

آذر کیانی

جمعه، بهمن ۲۴، ۱۳۹۳





شب عاشقان بیدل چه شبی دراز باشد
تو بیا کز اول شب درصبح باز باشد
سعدی

 ولنتاین مبارک

چهارشنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۹۳



ازکتاب"روی آینه ام خم اش
-----------------------------

اهواز 
اهواز، كارون را لاجرعه سر كشيد
دو سوم گلويش تشنه است هنوز
هنوز آسيه آباد،حصيرآباد...
                               بستري اند
اجازه هست خدا!
                 ما جنين هايمان را به دنيا نياوريم؟

مي گويند خدا از اهواز برگشته
با قطار اهواز به نمي دانم كجا!!

روي اين تخته سياه تفريق شده ايم
از خودمان،
شب هاي اهوازمان،
لب كارون مان،

هرچه مي دويم،اهواز را كم مي آوريم
مي دويم هنوز
                كه نخل ها گله مندمان نباشند.

حالا اهواز موهايش را چتري زده است
روسري اش را پوشيده است
و با گلوي تشنه
به علي بن مهزيار دخيل مي بندد
كه جنين هايش را بدنيا نياورد.






سه‌شنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۹۳





روی آینه ام خم اش                                                            
 به افروزم

همیشه پیش روی جان عاشق آینه یی هست
همیشه ، حتی در گوشه ی همین کافه ی دنج

بودابار روی صدایم
دوتکه مخمل آبی ام، نه ، امروز تن پوشش قهوه یی ست
دوتکه کاکائو روی نگاهم، آرامم
در این کافه ی دنج در بارسلونا
البته روبرویم گائودی نشسته
بدون پیپ و دوبال سفید بالای لبش
روی لب اش شکلات داغ، روی زبانش که می چرخد

- عشق انگیزه می آفریند


ها؟
می آفرینم روی شکلات ، روی لب اش
یک حرف و دوحرف بر.......

- عشق زیبایی می آفریند

دو تکه کاکائو، گردن کج قشنگ
می گوید روی صورتم، لطیف و ملایمش

- زیبایی احجام، با عشق سازنده ،نسبت مستقیم دارد

آینه ام ، سازنده عشق ام
خم ام ، اسپرسوام، تیره ی تیره
وقتی که دوتکه کاکائو می چرخد رو به قطرات باران
رو به پنجره
روی آینه ام خم اش
گردن کج قشنگ روی عقربه های بارانی
می چرخم روی بودابار صدایم
جناب! لطفا صورتحساب.

جمعه، بهمن ۰۳، ۱۳۹۳

پنجشنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۹۳

زنده یاد بابک اباذری(1363-1393
نه خطی از شعری
نه حرفی فلسفی
فقط
تیتر روزنامه امروز است
گورستان ها شناسنامه شهرند




شش سو مرو وز سو مگو چون غیر سو آموختم

مولوی





جمعه، دی ۱۲، ۱۳۹۳


با تشکر از منصوره اشرافی عزیزم. دو شعر از من در سایت دیدگاه

چهارشنبه، دی ۱۰، ۱۳۹۳

با تشکر از فرهاد کریمی عزیز
گفتگوی «فرهادکریمی» و «آذر کیانی» ـ روزنامه ی آرمان، چهارشنبه 10دی ماه 93
دانلود نسخه ی پی دی اف
 http://www.armandaily.ir/Default.aspx?NPN_Id=787&pageno=7

سه‌شنبه، دی ۰۹، ۱۳۹۳

چهارشنبه، دی ۰۳، ۱۳۹۳

کریسمس مبارک

جمعه، آذر ۲۸، ۱۳۹۳


   یلدا مبارک

سه‌شنبه، آذر ۲۵، ۱۳۹۳



افروز نبوی:
نمایشگاه آثار هنری بانوان مهندس به همت و تلاش کمیسیون مشورتی بانوان سازمان نظام مهندسی استان تهران در گالری روژ، کانون معماران معاصر برگزار شده است. امروز افتتاحیه بود و با سخنرانی رئیس سازمان، آقای دکتر غفرانی، دبیر هیئت رئیسه، خانم مهندس رادمهر و همچنین سخنرانی قابل تامل خانم مهندس تهمینه میلانی و تقدیر از شرکت کنندگان آغاز شد. آنها که از جو حاکم و تفکر غالب بر فعالیت بانوان مهندس مطلع اند، می دانند که برگزاری چنین نمایشگاه هایی چه اهمیتی دارد. اگر دوست داشتید و وقتی بود حتما سری بزنید. دو اثر از مجموعه ی دوم من با نام " دیالوگ دوم: در حوالی نخشب" نیز در میان آثار دیگر دوستان و همکاران هست،نمایشگاه تا 27 آذر ادامه خواهد داشت.
--------------------------------------------------

چهارشنبه، آذر ۱۹، ۱۳۹۳

از کتاب "پلاژ مردگان شاد"نشر اشاره
-----------------------------------------
نيامده
از ويرجينيا
بريزد انتظار.

ويرجينيا بايد برود.
تاخير مه مي پراكند.
اتوبوس ديده نمي شود.

هـ هـ هـ هي
تاخير در ميان جان
مه مي پراكند
و ويرجينيا نمي رود از بايد بروم.

در اين وقت كه ميان جان مه مي پراكند انتظار
حتما كسي خواهد آمد.

لئوناردو وولف آمده است؟


بخشی از شعر"شبی با ویرجینیا وولف

یکشنبه، آذر ۱۶، ۱۳۹۳

به هر حال، هر آغاز
 تنها ادامه ایست
 و کتاب سرنوشت
همیشه از نیمه باز می شود

شیمبورسکا

چهارشنبه، آذر ۱۲، ۱۳۹۳

از آنجایی که هیچ یک از آثارم مطابق استاندارد من نبوده اند، باید آنها را بر اساس رنج و دردی که برایم داشته اند قضاوت کنم، همان‌طور که مادری فرزند دزد و قاتل خود را بیشتر از فرزند کشیش خود دوست دارد…

ویلیام فاکنر

چهارشنبه، آذر ۰۵، ۱۳۹۳



از مجموعه جدید در دست چاپ 



دختران بامیان
 ------------

مین منتظر در چشم را خنثی میکنند
دختران بامیان،
علی الطلوع، صبح ها
پا در کفش بودا
از خنده ی ته سرنوشت شان لب می گیرند
و بلند بلند می خوانند
اووووم اووووم اووووم
صدای شکسته
ریز ریز اصوات
نفوذ می کند
درون جمجمه یی که نادیده شان می گیرد
و عبور می کند
از چشم های تنگ
که فراخ اند در وادی شقاوت
اووووم اوووووم
صدای شکسته
شبنم، اشک برگ های نیلوفری ست،
که از ناف خورشیدی ناپیدا روئیده است.
می نشیند در چشم های تنگ
و عاقبت جاری می شود،
در مجرای سرخوردگی
علی الطلوع، صبح ها
دختران بامیان. 

http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=63824




شنبه، آذر ۰۱، ۱۳۹۳

جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه

شیخ بهایی

پنجشنبه، آبان ۲۹، ۱۳۹۳

بازخوانی خاطره یی از یک دوست
-------------------------------------
یادم می آید با یکی از دوستانم درباره خاطرات خوب و خوش زندگی حرف میزدیم و دوستم خاطره یی را تعریف کرد که خالی از لطف نیست .

گفت: تابستان بود .دوازده سیزده ساله بودم .سرم گرم بازی بود و دختر خیلی شلوغی بودم.
یک روز نزدیک ظهر مادرم از من خواست که به مغازه ی سرکوچه ی خانه مان بروم و کمی خرید کنم .رفتم . وقتی که برمی گشتم کوچه خلوت بود و هوا هم به شدت گرم بود. از دور دختر هشت ، نه ساله ی همسایه مان را دیدم که می آمد . همینکه به نزدیکی من رسید تبسمی کرد و از کنارم گذشت . دو سه قدم که دور شدم انگار دیوانه شده باشم برگشتم و بطرفش دویدم و با کیسه ی خریدی که دستم بود محکم به سر و گردن و پشتش کوبیدم.
بطوری که روی زمین افتاد و زانویش هم کمی زخمی شد.
گفت چیه ؟ دیونه شدی؟
منم با پرخاش دوباره بطرفش حمله ور شدم و گفتم :
من بزرگم چرا به من سلام نمی کنی؟
خلاصه بعد به خانه آمدم و یادم است که تمام آن روز خیلی از خودم راضی بودم و یک سرخوشی عجیبی داشتم اصلا از کاری که کرده بودم پشیمان نبودم....
سالها گذشت و من به دانشگاه رفتم و ازدواج کردم و این را هم بگویم که در تمام دوران زندگی که بعد از آن ماجرا داشتم همین خصلت از بالا به پائین نگاه کردن به آدمها را با خودم داشتم و زیانهایی هم دیدم که چندان تاثیری روی اخلاقم نداشت.
باردار بودم" دوسه ماهه" یک روز با ماشین به خیابان ولی عصر رفتم .زنی را دیدم که کنار خیابان بساط پهن کرده بود. لیف و کیسه و سنجاق قفلی و ... می فروخت . باخودم گفتم به بهانه خرید لیف، به او کمکی بکنم. ماشین را پارک کردم و پیاده شدم و خیلی با تحکم کنار بساط ایستادم و از توی کیفم یک اسکناس برداشتم و بطرف آن زن دراز کردم . گفتم بگیر ! دو تا لیف بده!
زن دستفروش سرش را بلند کرد و گفت : پولت رو بذار تو کیف ات. چطور وقتی جنس رو ندیدی پول میدی؟ هر چی که میخوای بخری اول بردار ،نگاه کن ،جنس رو ببین، بعد پولت رو نشون بده! کمی جا خوردم .گفتم من میخوام بهت کمک کنم.
زن دستفروش گفت: برو برو من به تو چیز نمی فروشم . اگر میخواستم گدایی کنم که توی سرما و گرما اینجا نبودم. این بساط رو نداشتم. تو وقتی که داشتی از دور می آمدی از طرز قدم برداشتن ات فهمیدم که هیچ حالیت نیست. فیس و افاده ی هستی.
دوستم ادامه داد که بلافاصله توی ماشین نشستم و سرم را روی فرمان گذاشتم و چنان گریه یی کردم که تا اونموقع همچین گریه یی یادم نمیاد که کرده باشم. انگار یک چیزی توی درونم شکست . این حالت را خیلی جدی گرفتم و تصمیم گرفتم به خانه برگردم و برگشتم. تا یکهفته تب داشتم تا یکهفته لرزشی را در دستهایم داشتم که نمیدانستم برای چیست ولی میدانستم منشاء آن از همان موقعی ست که آن زن دستفروش را دیدم.
ماه هفتم بارداری ام بود که یکشب با تپش قلب بیدار شدم.دهانم خشک بود و نفسم بالا نمی آمد به تصور اینکه فرزندم هفت ماهه بدنیا می آید به بیمارستان رفتم و بعد از معاینه پزشکم بهم گفت که متاسفانه بچه که پسر هم بود مرده!!!

"صحبت که اینجا رسید آنقدر اشک ریخت که چاره یی جز همراهی اش نداشتم"بگذریم
در ادامه گفت: بعد ازآن دچار افسردگی شدید شدم و اتاق را تاریک میکردم و آهنگهای غمگین گوش میدادم و آن بچه مرده تا مدتها رهایم نمی کرد و ! "آن بچه یی که در نوجوانی با تبختر و غرور به او حمله کرده بودم." این یادی بود که هیچوقت رهایم نمی کرد. چرا که آن عمل تماما از سر نفس و منیت بود و هیچ دلیل دیگه نداشت. به دستور پزشکم تا زمانی که افسردگی ام برطرف نمی شد نمی بایست که باردار میشدم و همین بیشتر ناراحتم میکرد و برایم "یوگا" را تجویز کرد.
آن موقع کلاسهای یوگا خیلی کم بود. خلاصه رفتم و یوگا زندگی مرا دگرگون کرد. دیگر آن دختر پرغرور و پرتکبر نبودم منم مثل همه ی آدمها یک ذره از این جهان هستی شدم و هرچه زمان میگذشت بهتر و بهتر شدم و بعد دو بچه بدنیا آوردم که دقیقا دوران زندگی شان را برعکس من گذراندند . در آرامش و با آگاهی. و این را میدانم که برای این "بیداری" هزینه ی سنگینی را پرداختم و آنهم از دست دادن فرزندم بود.
در تمام مدتی هم که یوگا میکردم مشکلات زیادی را ازسر گذراندم از بیماری بگیر تا زیانهای مالی.. چون مقاومت های من زیاد بود و متلاشی کردن آنها باسختی اتفاق می افتاد. بنابراین بابت داشتن این مقاومت ها هزینه می دادم. ولی حالا راضی ام از همه پیشامدها درس مثبت گرفتم و مهم نتیجه هست و اصلا با آن شخص سابقم آن دیو قدیمی یکی نیستم "تنها توان این را دارم که با او روبرو بشوم و نگاهش کنم ".
با آرامش دستهایم را گرفت و گفت این هم خاطره ی خوب من.
گفتم مهم همین حال است و رسیدن های تو که تمامی ندارد.

"این اتفاقها تماما بدلیل داشتن توهم است. کسی که متوهم است متوقع هم است و بدنبال آن تصوری از خود دارد که بر اساس آن قالبی برای خودش می سازد و یا دیگران در پاسخگویی به توقع آن فرد ، این قالب را به او میدهند . فرقی نمیکند که نام این قالب چه باشد ولی هرچه این قالب سخت تر باشد یعنی مقاومت فرد خیلی بالاست و بیرون آمدن از آن و رفتن به سمت آن خود، خویشتن، آن اصل ، آن زیبای همیشه بسیار دشوار خواهد بود."

سه‌شنبه، آبان ۲۷، ۱۳۹۳

دوشنبه، آبان ۲۶، ۱۳۹۳

پنجشنبه، آبان ۲۲، ۱۳۹۳

سه‌شنبه، آبان ۲۰، ۱۳۹۳

این مصاحبه حضوری و تماما از روی نوار گرفته شده است و به سال 1380 برمیگردد. با تشکر از برادر مهربانم عبدالله رئیسی " شاعر و منتقد"
مجله پیغام
----------------------------------------------------------------

رئیسی: خانم کیانی ! به عنوان اولین سوال ،بفرمائید چرا کفشهای شعر امروز ایران جفت نمی شوند ؟
کیانی: جفت هستند اما در کدام مسیر ؟ این دوره از شعر امروز ایران، دوره حاکمیت تئوری هاست و تولد شعر از بطن آنها . زیرا دوران مدرنیسم مختصات ترسیم شده بر جدول فراوانی را هنوز به نمودار تعیین شده ای تبدیل نکرده که ضرورتا پست مدرنیسم – نه به عنوان یک دوره هنری که به مثابه یک شیوه در دوران بعد از مدرنیسم – نمود پیدا کرده است و ویژگی های خود را در ذهن هنرمند ( شاعر ) ثبت کرده است و تمایل به جلوه گری و نمایش دارد، بی آنکه نمود اجتماعی و رئال آن همگانی شده باشد .
که البته به دلیل آوانگارد بودن ذهن هنرمند، هیچ گونه اعتراضی برآن وارد نیست ، به قول نیما: « هنرمندی که در زمان خود فهمیده و درک شد ، به هنر او باید شک کرد »، به هر حال شعرها در این دوره از روی تئوریها نوشته می شود و قاعدتا شبیه به هم سروده می شوند و تبعیت بی چون و چرا از الگوهای شاعرانی که به نوعی آغازگر بوده اند نیز موجبات بروز بحران را فراهم می کند ( بحران در شعر ). که البته عارضه ی دیگری نیز به همراه دارد که به شدت مخرب است و آن هم بی توجهی شاعر به « خود» است. شاعر دیر به خودش می پردازد، دیر جمع و جور می شود و در نتیجه دیر در جایگاه خودش و سکویی که اصل پرش او محسوب می شود قرار می گیرد. خلوتی ندارد که به خودش واگذاشته شود و اگر هم داشته باشد پر از تئوری ست. تئوریهای بیرون آمده از خلوت فوکو، دریدا، هوسرل، هایدگر و.... به شکل ارزشهای بلوکه شده ذهن شاعر، مجال درونی کردن آنها را از او می گیرد، چرا که شاعر از طرف دیگر در عرصه رقابت هم قرار دارد، همین می شود که شما به این نتیجه می رسید که کفش های شعر امروز ایران جفت نیستند. اما من می گویم جفت هستند اما در مسیری مخدوش.

رئیسی: شما بحث از تئوریها و فرمول های شعر کردید، به نظر شما چگونه این تئوریها و فرمول ها را می توان درونی شعر کرد ؟
کیانی: منظور شما دقیقا کدام تئوری است ؟
رئیسی: مثلا چند صدایی بودن شعر .
کیانی: البته من این بحثی که امروز بعنوان شعر چند صدایی مطرح شده را به این شکل قبول ندارم. نظر شخصی من این است که شعر چند صدایی شعری است که دقیقا از ناخودآگاه انسان تغذیه می شود و در آن مأخذ صدا ناپیداست. شاعر تنها یک حامل است، حامل صدا. هر انسان در درون خود اسطوره های مختلفی را پرورش می دهد و ناخودآگاه انسان، مملو از اسرار کیهانی است و پر از صداهای ماندگار که مهلت بروز می خواهند و دوست دارند که مطرح شوند، و وظیفه شاعر، دادن قالب به این صداهاست تا بتوانند مستقل شوند. « من» که در مرکز خودآگاهی قرار دارد، معمولا به علل مختلف دچار عقده می شود، عقده ی نرسیدن ها یا تنفر یا دوست داشتن، که مجال رسیدن و یا بروز آن را پیدا نکرده است، و خیلی زود شکل گیری شخصیت می کند. کدام شخصیت؟ همان که معلول تنفر یا دوست داشتن اوست. پس اگر قرار باشد موقع سرودن شعر، « من» شکل شخصیتی را به خود بگیرد و واسطه قرار نگیرد، بلکه به شکل یک « صدا» که در واقع محل بروز همان عقده مذکور می باشد، نمود پیدا کند، و آن صدا را وارد شعر کند، به نظر من این صدا کاذب است و ناب نیست. مثال می زنم؛ در شعر « عشق در پاساژلباس»، (چه می گویی؟ مگر فروشنده ایی؟) این دیالوگ ناخودآگاه صورت گرفته و مخاطب نمی تواند منشاء این صداها را تشخیص دهد و چرایی و چگونگی آن را. همین عدم تشخیص و کش دادن درک و دریافت لذتی را در مخاطب ایجاد می کند که نه می تواند از آن دست بردارد و نه می تواند به تمامی به آن بپردازد. اما اگر درشعری صدای آشنا را وارد کنیم، به علت تطمیع شدن ذهن مخاطب، شعر تمام می شود و مخاطب از حالت سیال که لازمه خوانش شعر و لذت بردن از آن است خارج می شود. به همین لحاظ شعری را چند صدایی می دانم که دقیقا از ناخودآگاه شاعر و از انرژی نهفته در آن بهره گرفته باشد.

رئیسی: به شعر «عشق در پاساژ لباس» اشاره کردید. به نظر من در این شعر و بخش دیگری از شعرهای شما و حتی شعر خیلی از شاعران موسوم به دهه هفتاد، بازیهای زبانی و شگردهای فرمی، ما را به تعبیر «دیلتای» به چیزی فراتر از معنای اولیه هدایت نمی کند.
کیانی: ابتدا ممکن است این طور به نظر برسد، اما حوصله و هنر خواندن شعر و فهم آن، کم از زحمت سرودن آن نیست، تعابیر فرامتنی، زمانی حاصل می شود که شما با خود متن ارتباط درستی برقرار کرده باشید. در ضمن کارکردهای متفاوت زبان اگر از صمیمیت شعر کم نکند، چه اشکال دارد که وارد شعر شوند. تازه حس خوبی نیز در شاعر و در مخاطب ایجاد می کند .

رئیسی: نمی خواهم منکر این صمیمیت مورد اشاره شما شوم؛ اما معتقدم شعر شما و بخشی از حجم شعر هفتاد، دچار نوعی انفعال بوده است، انفعالی که در خیلی از موارد از رشد و حرکت طبیعی این شعر جلوگیری کرده است.
کیانی: فکر می کنم علت اصلی انفعال در بعضی از شعر شاعران دهه هفتاد، مربوط به جوابی است که به سوال اول شما دادم، حاکمیت تئوری، اما عمومیت ندارد. آن را به عنوان یک مرحله از این دوره شعری، چیز بدی نمی دانم، به حد اشباع که رسید، ضرورتا هر شاعری تکلیف خود را روشن خواهد کرد.

رئیسی: شما شعر امروز را دارای چه مولفه ها وشاخصه هایی می دانید؟
کیانی: ایدئولوژی زده نیست، پیام آور نیست، رسالتی به عهده ندارد. نگاهی مطلق به امور جاری نیست تا مخاطب به حکم و نتیجه مطلق شاعر، گردن بگذارد.
زیست فکری سیال شاعر، مخاطب را به این وادی می کشاند، در حالیکه چنین قصدی را تعمدا شاعر دنبال نمی کند. شاعر امروز بر این باور است که هر چیزی ضد خودش را در درون خود می پروراند، مثا خیر و شر، سفید وسیاهی و.... ما امروز به دنبال سنتز در دیالکتیک شعری نیستیم، شعر امروز محصول خودش است، محصول تضاد با خودش.

رئیسی: برخورد این شعر با زبان چگونه است؟
کیانی: روی زبان باید کار شود، این را « یک به توان هزار» می گویم. متاسفانه عادت کرده ایم که واژه ها را دچار روزمرگی کنیم، طوری که از شدت استفاده به چشممان نمی آیند، هستند اما فراموش مان شده اند. ما مدیون واژه ها هستیم. لازم است گاهی ادای دین کنیم. مثال می زنم؛ در شعر « پا پیش می گذارم» می گویم: (کاری که نیامدن را به من داده است / خیابان کمربندی ست که از حاشیه شهر می گذرد.) خب! خیلی راحت می توانستم بگویم، کاری که به من نیامده را اگر قرار باشد انجام بدهم، مثل خیابانی است که از حاشیه شهر می گذرد. کلیشه یی نمی شد؟ خب! من سعی کردم با برجسته کردن واژه « نیامدن»، اگر چه کنش معنایی را از آن گرفته ام، اما کنش ساختاری را به آن بخشیده ام و به این ترتیب ادای دین کرده ام.

رئیسی: اینکه ماده اصلی شعر، زبان است را قبول دارم، اما فکر نمی کنید خاص و خصوصی کردن (افراطی) زبان، ممکن است بین مخاطب و شعر شکاف و فاصله ایجاد کند؟
کیانی: وقتی قرار است به دست مخاطب برسد، خاص و خصوصی نمی شود. چه اشکال دارد که بپذیریم که تحول در زبان ایجاد کردن، خدمت کردن به زبان است، به مخاطب است و به سلولهای تخدیر شده ی ذهن هایی ست که عادت کرده اند، شعر را فقط با ارایه ها و پیرایه های ادبی کلاسیک شده بفهمند. شعر دهه هفتاد بر فردیت تاکید دارد. شاعر هدف مخاطب پروری ندارد و اگر قرار است چیزی را با مخاطب تقسیم کند، همانا دیگرگونی گویی های زبانی ست. شکاف و فاصله وقتی ایجاد می شود که شاهد باشیم گرایش به اصل خواندن – حالا هر نوع کتابی باشد - کم شده باشد.
شاعر امروز هدف و دغدغه مخاطب پروری ندارد. مخاطب شعر امروز اگر ازهمین امروز خواندن شعرهای کلاسیک را شروع کرده باشد، عجله ای نیست، صد سال فرصت دارد که به شعر دهه هفتاد برسد و با لذت آن را بخواند و در سیلان ذهنی غوطه ور شود.

رئیسی: اگر موافقید دوباره به مجموعه شعرتان برگردیم و اینکه در اکثر اشعار این کتاب، «عشق» حضوری فعال و فراگیر دارد. آیا برای به تکرار نرسیدن این عشق، تمهیدی اندیشیده اید؟
کیانی:اساس هستی بر عشق استوار است، حتی قرار گرفتن دو آجر کنار هم بر اساس جاذبه است و عشق جز جاذبه چیزی دیگر نیست. این جاذبه گاه میان یک مرد و زن، گاه میان پدر و پسر و گاه میان معلم و شاگرد است. به هر حال از هر زبان که می شنوم نامکرر است. عشق مفاهیم گسترده ای دارد، ولی در عین حال یک چیز است (عشق).
من در شعر «زن بن لادن» که در مجموعه در دست انتشار ( « من» به قرینه ی لفظی حذف شده است) که شعری نسبتا سیاسی است نیز از عشق غافل نبوده ام: (جهان از بلندگو بالا رفته است / و هر کس هر کجا رفت / همانجا ایستاد / تیتر کج روزنامه ها / چشم ها را دور می زند / در این همه نیستی / تو را کجا جا بزنم.) این سطرها سیاسی است، اما با نگاهی عاشقانه بیان شده، از زبان زنی عاشق که به زندگی سیاسی همسرو همراهش معترض است.

رئیسی: خانم کیانی! خیلی از شعرهای این مجموعه، پایان بندی غیر منتظره ای دارند. در واقع حضور نوعی لحن خطابی – پرسشی، به همراه مقداری طنز، باعث شده پایان بندی شعرهایی مثل: نزدیک بود که، بله، خالی جاکلیدی، خیابان تایلنتیش و چند شعر دیگرتان، به منزله یک نوع شروع مجدد عمل کنند. چگونه به این پایان بندی ها رسیدید؟
کیانی: خودم هم به این موضوع فکر کرده ام، اما کاملا ناخودآگاه بوده، و شاید به همین علت است که با خواننده ارتباط برقرار می کند. به دنبال چرایی آن نیستم، زیرا جوابی نخواهم شنید. ناخودآگاه اگر هم عقلانی عمل کند که فکر می کنم، نمی کند، باز مرا بدون جواب خواهد گذاشت.

رئیسی: در بخشی از جند شعر این مجموعه، از زبان انگلیسی استفاده کردید، در این مورد قضاوتی نمی کنم، می خواهم نظر خودتان را در این زمینه بدانم. فکر می کنید مخرب است یا پیشنهاد دهنده؟
کیانی: قطعا پیشنهاد دهنده. از شعر « نمی گوید را شعر کرده است» مثالی می زنم: (زندگی ترانه ی آمازون می خواند / و پشت هیچ آپارتمانی زمین خالی نیست
(but / and / don’t you see my heart empty)
(و اما شما نمی دانید که قلب من خالی ست) حالا اگر همین معنی فارسی را که دقیقا مد نظرم بوده، می آوردم، رمانتیک نمی شد؟ اما وقتی از زبان دیگری برای بیان آن استفاده می کنم: 1 – در انتقال معنا تاخیر ایجاد کرده ام 2 – از کلیشه یی شدن این سطر شعر به نوعی جلوگیری کرده ام. و این حس در خواننده ایجاد می شود که بین او و درک آنی او فاصله می افتد.

رئیسی: بنا به گفته خودتان حدود 10 سال است که شعر می گویید و به طور جدی شعر کار می کنید و حتی شغل تان را نیز به خاطر آن کنار گذاشته اید، اولین مجموعه شعرتان نیز درآمده، آیا به تعریفی از شعر رسیده اید؟

کیانی:ما چه تعداد شاعر داریم؟ به اندازه تمام شاعران و شعرهایی که سروده اند، تعریف شعر وجود دارد. اینکه تنها به این تعاریف بسنده کنیم که شعر اتفاقی ست که در زبان رخ می دهد یا یک نوع بیان خیال انگیز است، تعاریفی کلی و حاشیه ای هستند که دیگر ارتباطی با متن شعر ندارند.

رئیسی: شعر دهه هشتاد را چگونه می بینید؟
کیانی: چیزی نمی بینم، جز اینکه هر شاعر، دوره تکوینی شعر را درونی خود کرده و به خود و شعرش کمال ببخشد، که طبعا ویژگی های این دهه را در نظر می گیرد و تطبیق با زبان و زمان امروز را فراموش نمی کند. وامیدورام که شاعران غربال در دست به دنبال نیما، فروغ، شاملو، سپهری، واخوان، بی کرانگی وادی شعر را سپری کنند.

رئیسی: فکر می کنید در میزان فروش کتابتان، تا چه اندازه زن بودن شما، نام کتاب و طرح روی جلد آن حتی، موثر بوده است؟
همه اینها موثرند، اما همه عوامل را در بر نمی گیرند، در این وضعیت نابسامان فروش کتاب، چه کسی پول می دهد کتابی را برای جلد آن بخرد و یا به صرف زن بودن من.
خاطره ایی دارم از نمایشگاه امسال که دختر خانمی آمد و کتاب مرا خرید و رفت، من خودم حضور داشتم، بعد از یکی دو ساعت همراه با دوستانش آمدند و آنها نیز کتاب خریدند، بدون آنکه خودم را معرفی کنم، علت خرید کتاب را جویا شدم، گفتند شعرهای این مجموعه خیلی دخترانه اند. در واقع نسل کتابخوان آینده خیلی توقع دارند و من باید تلاش بیشتری بکنم و امیدوارم در مجموعه بعدی که در دست انتشار است و نام آن، ( « من»، به قرینه لفظی حذف شده است) می باشد تا حدودی این توقع برآورده شود.
رئیسی: و حرف آخر!
کیانی: چو سیلیم و چو جوییم همه سوی تو پوییم
که منزلگه هر سیل به دریاست خدایا. مولانا

یکشنبه، آبان ۱۸، ۱۳۹۳

با تشکر از دوست گرامی حمید رضا اکبری "شروه"
سایت ادبیات ما
-----------------------------------------------------

بوطیقایی بر اساس تأثیرات تصدیق شده

"پلاژ مردگان شاد "
مجموعه شعر –آذر کیانی

«گفتن چیزی و استنباط چیز دیگری شعر است.» رابرت فراست
معانی واژه‌ها در این مجموعه کنشی از شاعرند که بر تفاوت استوار بوده و معنا ایجاد کرده و نقش خود را در گفته‌ها به خوبی ادا می‌نمایند و در نهایت کاری را انجام می‌دهند ، بالقوه که همانا تأثیر گذاشتن بر خواننده می‌باشد. شعرها تجلی مشهود تفکر متنی و بینا متنی شاعر به حساب می‌آیند ، چرا که زبان شاعر بر اساس کارکردهایی پیش می‌رود که صورت‌ها و معناهای ساختار کلی اثر را ممکن می‌سازد .نوام چامسکی در باب زبان مطلبی بدین مضمون دارد :
( کار زبان شناسی باز تولید توانش زبانی است ؛دانش یا توانایی ضمنی که گویندگان کسب کرده و قادر می‌شوند تا حتی جملاتی را که هرگز پیش‌تر با آن‌ها رو به رو نشده اند بر زبان آورده و درک کنند. )
امروز شعرم چقدر تاریک است
مثل روزی می‌ماند
که سر صبحش را بریده باشند
دست‌های ظهرش را همین طور
و شبش ............... (ص/15 )
بوطیقای این مجموعه نیز بر اساس تاثیرات تصدیق شده متنی آغاز و خواننده را به فکر ماحصل موضوع وامی‌دارد و از طرفی دیگر تاویل ها با خود متن شروع و سبب می‌گردند تا در خوانش ما با معناهای متعددی روبرو شویم ، لذا کارکرد ذهن در اینجا بایستی بهترین نوع معنای تاویلی را بر گزیند .
شوخی نیست
این کتاب هر برگش
پس از ورق خوردن
به سنگی عظیم بدل می‌شود (ص/ 53)
در پلاژ مردگان شاد قطعی زبانی ، ادعایی شاید باشد که چیزها را همان‌طور که می‌باشند نشان می‌دهد و گاهی زبان –کردار جزء کنش‌های زبانی شاعر می‌شود ، در واقع سازمان دادن به جهان و یا به وجود آوردن چیزهایی در وا سازی کمپوزیسیون کلمات در به وجود آوردن این مجموعه نقش دارند ؛ زیرا جریان خطی شعرها بر اساس زبان پیش می‌روند و ارگانیسم بر نقشی پایدار و پر ثبات استوار و دلالت گر ها را زیبا نمایان می‌سازد .
پیشانی‌ام را بر می‌دارم
روی میز می‌گذارم
چین‌هایش را می شمارم
و به پشت سرم می‌چسبانم (ص / 41 )
 آنچه در این مجموعه ساخته شده است را می‌توان به بازی گرفت و بازنگری کرد و یا اینکه با استفاده از عامل‌های نقش پذیر از نشانه‌هایی استفاده نمود که نقش ابزاری داشته باشند ، چرا که اجرای هرکدام از شعرها خود ساختاری را طلب می‌کند که شاعر خوب توانسته ، بر اساس قواعد جاری شعر از پس آنان بر آید و این نشان از قوه تفکر سیال و دانش امروزی شاعر دارد ،شاعر در یک بازنگری از اشیاء اطراف خود به درستی از آنان بهره می‌برد . برای این منظور به سراغ شعر صفحه 47 کتاب می‌رویم :
وقایع این چند روز را در شومینه ریختم
گرمای این آتش
برای عمرم کافی است .

آیفون در را باز نمی‌کند
کسی خانه نیست
سوسمار تالابی اینجا چه می‌کند ؟ (ص- 48 )
از این سخنان که بگذریم شعرهای خانم کیانی در این مجموعه اصولن در کارکرد ادبی پیام ، معنا پیدا می‌کنند ، لذا در متن
شعرها ما جهان پیرامونی را به گونه‌ای متفاوت می‌بینیم و این حاکی از بسامد بالای واژهای انتخابی شاعر به حساب می‌آید .
شکلوفسکی روسی در جایی بیان می‌کند :
(هدف هنر احساس مستقیم و بی واسطه اشیاء است ، بدان گونه که به ادراک حسی در می‌آیند ، نه آن گونه که شناخته شده و مألوفند . تکنیک هنری عبارت است از آشنا زدایی از موضوعات ؛ دشوار کردن قالب‌ها ، افزایش دشواری و مدت زمان ادراک حسی .) از همین رو می‌توان به دشواری چیدمان واژگان و توصیفات شعری این مجموعه پی برد ، که درک ما را از جهاتی دگرگون می‌سازد . دریدا می‌گوید : هر چیزی را که تا کنون آشکار و حاضر دانسته‌ایم با فاصله بشناسیم و در خواندن هر متنی شالوده آن را آگاهانه بشکنیم . با این رویکرد شعرهای پلاژ مردگان شاد با درک موقعیت‌های زمانی و اشراف بر پدیده‌ها و وقایع معاصر شکل یافته و به اکنون راه پیدا می کند و سپس در یک فرم در مقابل دیدگان ما قرار می‌گیرد.
آفتاب چهره را از پنجره برداشت
اتاق بی حوصله را چرخ زد
هوا نوشت :
دوستت دارم
پنکه ادامه داد ..... (یک روز –ص/39 )
سه ، چهار ، پنج ساعت دیگر
یک ، دو ساعت دیگر
سه ، دو ...
برگ‌های کتاب عطیه
در باد و خاکستر و خون
آنتن می‌چرخد
لیوان‌های برندی ناب ،
هوا را به رقص خود می‌آمیزند . ( جنگ – ص 55)

پلاژ مردگان شاد (مجموعه شعر –آذر کیانی) ، نشر اشاره -1384