دوشنبه، مرداد ۱۲، ۱۴۰۵


«در معبر کابوس»

سنگ صدای خودش را نمی‌شنود

روی خودش انعکاس آب را می‌بیند

رود و ماه را

و نور آفتاب

و شاید عبور نگاه من و تو را.

توقفی در کار نیست

ولی تو ایستاده‌ای

مثل سنگ 

در معبر کابوسی

که میان هست و نیست

در تلاطم روز 

 مرگ را صدا می‌زنی

و خودت را

 که تنها شنونده‌ای.

می‌شنوی ، زمزمه ی درون ات را 

کلام می‌شوی

کلام‌ات تابوت به قبرستان می برد.

این تابوت را از شانه‌ات بردار!

از نفس‌ات!

هیچ قبرستانی آنقدر خالی نمی‌ماند

آنطور که تو با شتاب می‌خواهی آن را پرکنی

توقفی در کار نیست.

تو می‌ایستی

زل می‌زنی

و با کلام‌ات می‌میری.

نیلوفر روی ریشه‌هایت

بخواب رفته است

خواب نیلوفر 

از عشق پر است

از زندگی

هم اینک دری رو به  تاریکی بازاست

صدای تو پاشنه‌ی این در است.

آذر کیانی 

کتاب«‌بی‌خیال »

انتشارات‌ فصل پنجم_ 97

گزیده ‌اشعار جهان‌ به‌ قدر_ همین_ قدم‌ ها

انتشارات فصل پنجم_98

t.me/azarkiani

هیچ نظری موجود نیست: