دوشنبه، مرداد ۱۲، ۱۴۰۵


«در معبر کابوس»

سنگ صدای خودش را نمی‌شنود

روی خودش انعکاس آب را می‌بیند

رود و ماه را

و نور آفتاب

و شاید عبور نگاه من و تو را.

توقفی در کار نیست

ولی تو ایستاده‌ای

مثل سنگ 

در معبر کابوسی

که میان هست و نیست

در تلاطم روز 

 مرگ را صدا می‌زنی

و خودت را

 که تنها شنونده‌ای.

می‌شنوی ، زمزمه ی درون ات را 

کلام می‌شوی

کلام‌ات تابوت به قبرستان می برد.

این تابوت را از شانه‌ات بردار!

از نفس‌ات!

هیچ قبرستانی آنقدر خالی نمی‌ماند

آنطور که تو با شتاب می‌خواهی آن را پرکنی

توقفی در کار نیست.

تو می‌ایستی

زل می‌زنی

و با کلام‌ات می‌میری.

نیلوفر روی ریشه‌هایت

بخواب رفته است

خواب نیلوفر 

از عشق پر است

از زندگی

هم اینک دری رو به  تاریکی بازاست

صدای تو پاشنه‌ی این در است.

آذر کیانی 

کتاب«‌بی‌خیال »

انتشارات‌ فصل پنجم_ 97

گزیده ‌اشعار جهان‌ به‌ قدر_ همین_ قدم‌ ها

انتشارات فصل پنجم_98

t.me/azarkiani

 



«ساعت خوش بازگشت»

شاید اگر دریایی در همین نزدیکی بود

بادبان کشتی‌ای را لمس می‌کردم

و از عرشه تماشا می‌کردم

ماهیانی را که بدرقه‌ام می‌کنند.

در این ساعت خوش

که این چنین سرشار از زندگی‌ست،

اگر همه‌ی مرده‌های زمستانی

به این لحظه برسند، بهار خواهد شد.

برمی گردم

طول اتاق را قدم می‌زنم

قدم از طول اتاق، میز را

خودکار و دفترم را

کامپیوترم را بر می‌دارد

می‌گذارد روی حافظه‌ی فردا

در این لحظه‌ی روشن،

فارغ از سایه‌های مشکوک

موج شادی تمام اندامم را بر می‌دارد

تا خانه ساعد دست‌هایت،

دو طرف خیابانی‌ست،

که تنها مرا می‌برد، می‌آورد

ساعت خوش بازگشت.

#آذر_کیانی

#بی_خیال_97

گزیده اشعار

#جهان_به_قدرِ_همین_قدم_ها_98

#انتشارات_فصل_پنجم


 


 از کتاب(چرا کفش هایت.....

نشر نیم نگاه۸۰

گزیده اشعار

جهان به قدر همین قدمها

انتشارات فصل بنجم۹۸