یکشنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۸۵




تا آغاز به کار نمایشگاه کتاب وقتی نمانده است.نمایشگاه کتاب امسال را هم داریم نگفته نوبرش را تجربه می کنیم.بنابراین فعلا در این مورد هیچ حرفی ندارم
اما نمی توانم از کنار شکستن قلب خودم (شکستن سنگ قبر شاملو) به راحتی بگذرم
راستش می خواهم خیلی بی پرده حرف بزنم.بدون آن پرده ای که دوست و دشمن را جدا می کند
شاملو خیلی پیش از آنکه سنگ قبرش را در امامزاده طاهر شکسته
ببیند،در خانه اش،در چاردیواری خانه اش این منظره را دید

واقعا به من چه مربوط که شاملو چقدر ارثیه دارد؟و چیش به کیش می
رسد؟به من چه مربوط که حق التالیف آثار شاملو به کجا می رود و چه می کند؟مگر برای من مخاطب شاملو،چیزی به نام حصر و وراثت مطرح است؟
آیا شاعری که به تنهایی اجتماعی ست را در یک چاردیواری خلاصه کردن و در مناقشه ای نه چندان آبرومند شرکت دادن،کار جالبی ست؟
آیا حرمت شاملو شکسته نشد؟چه انتظار از غیر که سنگ قبرش را حرمت بدارد؟حرمت امامزاده به متولی آن است
:به منی که وقتی می خوانم

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

روزی که کمترین سرود بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری ست
و دلم را از امید پر می کند،مگر مهم است که چه بر سر اموال او آمده است؟اموال شاملو برای من یعنی آثارش و اصلا این توهین به مخاطبان اوست که شاعرشان را تا حد حاج عباس همسایه ی ما پائین بیاورند و محدودش کنند در خانه و روی مال و اموالش و تسويه حساب های شخصی دخالتش بدهند و بعد هم چشم هایشان را از روی اشعارش بر دارند و متوجه ی وجهی از زندگی اش بکنند که هیچ ارتباطی به زندگی هنری او ندارد
اگر شاملو زنده بود چه می گفت؟ هیچ
می گفت: آذر ( نوعی) به این قناری نگاه کن!چه زیبا می خواند!سلاخی به آن دل بسته است
من این شاملو را می بینم.شاملو با حاج عباس فرق می کند.اگر چه حرمت حاج عباس توسط فرزندانش خوب حفظ شد
حالا فکر می کنید شکستن سنگ قبر شاملو به همین سادگی اتفاق افتاد؟ نه
.سنگ قبر شاملو در خانه اش شکسته شد و بعد در قبرستان
کمی واقع بین باشیم. دزد جرأتش را از چینه ی کوتاه می بیند
...اما
اما شاملو( به زعم سطری از شعر فروغ) حجم برزگی ست از تصویری آگاه که به مهمانی آینه رفته است
...................و در انعکاس دانش عظیم او،ما همچنان دوره می کنیم



با سپاس از آن دور خیلی نزدیک

چهارشنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۸۵





هیچ نشانی بر جای نمانده است
از آن همه اعیاد شکوهمند تاریخی
همه چیز فناپذیر است
و آنچه ما جاودانه می خوانیم
:فانی ترین
دوستی
شهرت
قدرت
موفقیت
و پیروزی
تنها آن شکننده ترین است که می پاید
نشان عمیقی که عشق خدا بر جای می نهد



از بلاگا دمیتروا


سنگ قبر شاملو را شکستند.شاملو هم اکنون به نو کردن ماه بر بام شده است،و هم اکنون عظمت و بزرگی او پدیدار

یکشنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۴



سال خوبی داشته باشید

پنجشنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۸۴



روزهای خانه تکانی ست و حتما خانه تکانی دل هایمان و باشد که عید کنیم و احسن الحال مان بشود از پس حول حالنا
این روزها روز نگاه کردن به آینه است و دقیق شدن در اعمالمان که آیا زنگاری بر روحمان به جای گذاشته و یا شفافیتی نورانی
وقتی نگاه می کنیم، بپرسیم که در کدام بخش از وجود خدا قرار داریم،بخش تاریک آن یا بخش روشن و پر از نور
جوابش را هم فوری می توانیم بگیریم.کافی ست فکر کنیم که چه کرده ایم،کلاه سر کسی نگذاشتیم به حساب زرنگی،بهتان نزدیم تا تسويه حساب شخصی کرده باشیم،دروغ را سرمایه ی راست بودنمان نکردیم و الخ
فقط نور دادیم و نور گرفتیم
نمی دانم چرا همین حالا به یاد کاراکتر اصلی رمان موش و گربه ی گونتر گراس افتادم.شاید پنج سال قبل این رمان را خواندم،اما بارها و بارها، این شخصیت را در ذهنم جراحی کردم
وقتی «مالکه» دانش آموز بود،روزی از او می پرسند: می خواهی چه کاره شوی؟ می گوید: دلقک سیرک، اما او به جنگ می رود، قهرمان می شود و بعد هم در اعماق دریای بالتیک آرام می گیرد
موضوع،کالبد انرژیایی «مالکه» ست که از بدو تولد تعیین می کند که متفاوت از دیگران باشد،این متفاوت بودن و این کالبد انرژیایی نقاب می خواهد.مهم نیست که این نقاب دلقک سیرک باشد و یا قهرمان جنگ و یا گونتر گراس بشود و برنده ی جایزه ی نوبل، مهم این است که این کالبد انرژیایی در سمت و سویی روشن خودش را تثبیت کرده باشد،همان بخش نورانی خداوند
و باز هم مهم این است که آنقدر خودش باشد و هماهنگ با هستی و فرقی هم نکند در آخر کار کف دریای بالتیک آرام بگیرد و یا بر اثر سقوط از داربست در کف سالن سیرک
اصل این است که «مالکه» وقتی نوشته می شود،کالبدش بخش نورانی این رمان را به خود اختصاص می دهد، حالا اگر لبخندی را هم بر لب مخاطبش بنشاند فبها
حالا در آینه نگاه کنیم.کالبد انرژیایی هر کدام از ما در پس این نقاب که بر چهره زده ایم،چقدر نور دارد؟
فکر می کنم همیشه آن کس که بد می کند فعل معکوس عمل خود را برای مفعول به ارمغان می آورد. بنابراین به نتیجه ی عمل بد زیاد امیدوار نباشیم
....در آستانه ی سال نو، نور این کالبد را زیاد کنیم و دیگر هم مهم نباشد


سه‌شنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۴




جهان هستی از دیرگاه تا امروز، پیوسته با ما همراه بوده است
با دریافت ارمغان های هستی و باطل داشتن شان،نیروهایمان را به هدر می دهیم
از دیدن آن چیز هایی که در طبیعت به ما ارزانی شده است،عاجزیم
با بخششی ناصواب ، ما همگی، قلب هایمان را از کف داده ایم
دریایی که پیوسته سینه اش را به سوی ما گشاده می دارد
و بادهایی که زوزه کشان تا همیشه وزان اند
اینک چون گل های به خواب رفته در هم آمیخته اند
و این چنین است که سازگاری و هم نوایی خویش را با طبیعت از کف داده ایم
و دیگر جلوه های هستی،روحمان را به جنبش در نمی آورد



وردز ورث


سه‌شنبه، بهمن ۰۴، ۱۳۸۴


دیروز یکی از دوستان تلفن کرد که نگران شدم،چرا آپدیت نمی کنی
عزیز من باور کن گاهی ننوشتن برای تریابلاگ درواقع به نوعی نوشتن برای آن است
گاهی آن وب راه اندازی شده ی خیلی خیلی پیش ازین فضای مجازی بیشتر نیاز به آپدیت دارد
خیلی صفحات سفید بجای مانده در وجودم ضرورت نوشتنشان را بیشتر نشان می دهند تا تریابلاگ
اگرچه برای آپدیت کردن آن وب چنان بر من سخت می گذرد که فقط خدا می داند و خداوندگار

:فکر می کنم فرناندو پسوا گفته که
کشف کردم که همیشه در آن واحد حواس و فکرم متوجه دو چیز است
شاید دیگران هم تا اندازه ای چنین باشند.اما در مورد من آن دو چیز که در لحظه فکرم را به خود مشغول داشته است به یک اندازه درخشان و قابل توجه اند،این همان چیزی ست که خلاقیت مرا به وجود می آورد



شنبه، دی ۱۷، ۱۳۸۴


حقیقت چیست؟
.به حقیقت فقط می توان نزدیک شد



هر کس می تواند فورا این آزمایش را انجام دهد: ابتدا خوب به انسان و یا درختی نگاه کند، سپس چشم هایش را ببندد و دقیقا تصور کند که پس از باز کردن چشمهایش چه چیزی خواهد دید،بعد چشم هایش را بگشاید.
او خواهد دید که حقیقت اندکی با تصورات او متفاوت است.
این یعنی ابطال و نفی.
بنابراین، ما نه تنها دائما انتظارتی داریم، بلکه مرتبا با این واقعیت رو برو می شویم که این انتظارات در تطابق با حقیقت نیستند.
یعنی انتظارات ما برآورده نمی شوند.
این موضوع اهمیت زیادی دارد، زیرا این احساس را به ما می دهد که در واقعیت، در دنیایی واقعی، زندگی می کنیم.
یعنی همه چیز آنگونه که ما انتظار داریم یا تصور می کنیم نیست.
امری که فلسفه ی ایده آلیستی به آن معتقد است.
ایده های ما توسط واقعیت اصلاح می شوند و این اصلاح مکرر حتی ساده ترین ادراکاتمان به ما خواهد فهماند که ما در دنیایی واقعی به سر می بیریم، دنیایی که وابسته ی ایده ها و انتظارات ما نیست.


کارل پوپر

پنجشنبه، آذر ۲۴، ۱۳۸۴

می گویم از داستان و شعر



نمی دانم چند سال است که مشغول نوشتن نقد آثار دوستان نویسنده و شاعر هستم.اما همین قدر بگویم که لذت خوانش آثاری که مرا به درک فضای فکری_هنری مؤلفین این آثار ارتباط داده است،مرا وادار به نوشتن این نقدها کرده است
تا حالا حداقل پانزده جلد کتاب داستان و شعر، نقد شده، بازنویسی شده و به همین منوال ادامه دارد
البته باید بگویم در خلوتم نسبت به همه ی این عزیزان که به حق زحمتکش هستند، وام دارم، زیرا مرا با فضاهایی آشنا کرده اند که پیش از این با آن ها بیگانه بودم و این یعنی درک بخشی از هستی
گاهی در این فضاها تا حد یک اتفاق در درونم با این آثار برخورد داشته ام و این چیز کمی نیست
به هر حال نوشتن این نقدها بنوعی پاسخگویی به دینی ست که در خودم و در درونم احساس کرده ام
این نقدها از نقد کلاسیک معمول فاصله دارد و چشم انداز نگاه به این آثار از پنجره ای دیگر است
این کتاب به محض کامل شدن،به چاپ خواهد رسید، البته اگر خدا بخواهد
ادعایی نیست، فقط در حد توان سعی کرده ام و اینکه:


آنچه استاد ازل گفت بکن، آن کردم


یکشنبه، آذر ۱۳، ۱۳۸۴


یک کار مشترک





تلفن کرد. پیشنهاد داد که بیا یه کار مشترک انجام بدیم.قبول کردم به شرط اینکه اول بدونم موضوع کار چیه
قرار گذاشتیم توی یک پارک
روز قرار،آفتابی بود و نسیم خنکی هم چاشنی.....رفتم
هنوز ده پانزده متری مانده بود که به دوستم ملحق شم،با کمال تعجب دیدم که روسری خانم رو شانه هایش افتاده و ایشان هم بدون توجه به این موضوع دارد ناخن هایش را معاینه می کند
چند قدم دیگه که جلوتر رفتم گفتم:گوشات خنک نشدن؟....چیزی نگفت
گفتم:صدای تعزیری،معزیری،چیزی رو از دور دورا نمی شنوی؟....چیزی نگفت
خلاصه فکر می کنم بید مجنونی که او را در خود پناه داده بود،حرف هایم را شنید و او...
رسیدم و گفتم: ببین،حوصله ی دردسر ندارم...وگرنه از همین جا بر می گردم
سرش را بلند کرد،مات نگاهش را روی صورتم انداخت و گفت: دیوونه ای؟
گفتم:تا چی می بینی...بعد خیلی آرام روسری اش را روی سرش کشید و گفت: بشین که دیر کردی
نشستم، خب این کار مشترکی که پیشنهادشو دادی،چی بود؟
...بید مجنون شنید
موضوعش در باره ی چیه؟
...بید مجنون
راستی فلان کتابو خوندی؟
...
بهمان کتاب رو چطور؟
...
دیدم نه بابا،اوضاع کاملا متافیزیکیه و اگه همین طور سؤالام رو ادامه بدم، همین حالاس که یک مشت معنوی هم می خورم و حالم جا میاد
فهمیدم آمدم اینجا که بشینم.همین و دیگر هیچ... به قول فالاچی
کمی به اطراف نگاه کردم، به آسمان،به دور،به نزدیک و خلاصه تا آمدم که مشغول شمارش درختان اطراف بشوم، دیدم چهل و پنج دقیقه ای گذشته
کمی نگاهش کردم...نگاهم کرد و گفت:چه مدته که اینجا نشستی؟بلافاصله گفتم چهل و پنج دقیقه

گفت:خب تو این مدت چی خوندی؟... براق شدم...بعد کمی جلوی خودم را
گرفتم و گفتم:مارو گرفتی؟
گفت: نه
گفتم:خب،پس موضوع قرارمون چی شد؟ کار مشترک
گفت: خب من روی حرفم هستم،حاضری؟
گفتم:آره
گفت:خب،حالا بگو تو این مدت چی خوندی؟
گفتم:بودن ام را
_ دیگه
: نبودن ات را
_دیگه
: شهادت یک پارک
_دیگه
....
دیگه... خیره نگاهش کردم
سرش را پائین انداخت،گفت:آذر همین بود کار مشترکی که می خواستم انجام بدیم.
...
باز هم قرار گذاشتیم و همدیگر را دیدیم و خواندیم،در سکوت
باز هم

حالا او دیگر ناخن هایش را معاینه نمی کند
و آسمان کاملا آبی ست

سه‌شنبه، آذر ۰۸، ۱۳۸۴


منوچهرآتشی
---------------
عبدو ي جط دوباره ميايد
با سينه اش هنوز مدال عقيق زخم
ز تپه هاي آن سوي گزدان خواهد آمد
از تپه هاي ماسه كه آنجا ناگاه
ده تير نارفيقان گل كرد
و ده شقايق سرخ
بر سينه ستبر عبدو
گل داد
بهت نگاه دير باور عبدو
هنوز هم
در تپه هاي آنسوي گزدان
احساس درد را به تاخير مي سپارد
خون را
هنوز عبدو از تنگچين شال
باور نمي كند
پس خواهرم ستاره چرا در ركابم عطسه نكرد؟
آيا عقاب پير خيانت
تازنده تر
از هوش تيز ابلق من بود؟
كه پيشتر ز شيهه شكاك اسب
بر سينه تذرو دلم بنشست؟
آيا شبانعلي
پسرم را هم؟
باد ابرهاي خيس پراكنده را
به آبياري قشلاق بوشكان مي برد
و ابر خيس
پيغام را سوي اطراقگاه
امسال ايل
بي نعشت معلق عبدو جط
آسوده تر ز تنگه ديزاشكن خواهد گذشت
ديگر پلنگ برنو عبدو
در كچه نيست منتظر قوچ هاي ايل
امسال
آسوده تر
از گردنه سرازير خواهيد شد
امسال
اي قبيله وارث
دوشيزگان عفيف مراتع يتيمند
در حجله گاه دامنه زاگرس
دوشيزگان يتيم مراتع
به كامتان باد
در تپه هاي آنسوي گزدان
در كنده تناور خرگي
از روزگار خون
ماري دو سر به چله
لميدست
و بوته هاي سرخ شقايق
انبوه ترشكفته تر
اندوهبارتر
بر پيكر برهنه دشتستان
در شيب هاي ماسه
دميده ست
گهگاه
با عصر هاي غمناك پاييزي
كه باد با كپرها
بازيگر شرارت و شنگوليست
آوازهاي غمباري
آهنگ شروه هاي فايز
از شيب هاي ماسه
از جنگل معطر سدر و گز
در پهنه بيابان مي پيچد
مثل كبوتراني
كه از صفير گلوله سرسام يافته
از فوج خواهران پريشان جدا شده
در آسمان وحشت چرخان
سرگردان
آوازهاي خارج از آهنگي
مانند روح عبدو
مي گردد در گزدان
آيا شبانعلي پسرم
سرشاخه درخت تبارم را
بر سينه دلاور
ده تير نارفيقان
گلهاي سرخ سرب
نخواهد كاشت؟
از تنگچين شالش چرم قطارش آيا از خون خيس؟
عبدوي جط دوباره مي آيد
اما شبانعلي
سرشاخه تبار شتربانان را
ده تير نارفيقان
بر كوهه فلزي زين خم نكرد
زخم دل شبانعلي
از زخم هاي خوني دهگانه پدر
كاري تر بود
كاري تر و عميق تر
اما سياه
جط زاده را نگاه كن
اين كرمجي اداي جمازه در مي آورد
او خواستار شاتي زيباي كدخداست
كار خداست ديگر
هي هو شبانعلي
زانوي اشتران اجدادت را محكم ببند
كه بنه هاي گندم امسال كدخدا
از پارسال سنگين تر است
هي هاي هو
شبانعلي عاشق
آيا تو شيرمزد شاتي را
آن ناقه سفيد دو كوهان خواهي داد؟
شهزاده شترزاد
آري شبانعلي را
زخم زبان
و آتش نگاه شاتي بي خيال
سركوفت مداوم جطزادي
و درد بي دواي عشق محال
از اسب لختت چموش جواني
به خاك كوفت
اما
در كنده ستبر خرگ كهن هنوز
مار دو سر به چله لميده است
با او شكيب تشنگي خشك انتقام
با او سماجت گز انبوه شوره زار
نيش بلند كينه او را
شمشير جانشكار زهريست در نيام
او
ناطور دشت سرخ شقايق
و پاسدار روح سرگردان عبدوست
عبدوي جط دوباره مي آيد
از تپه هاي ساكت گزدان
بر سينه اش هنوز مدال عقيق زخم
در زير ابر انبوه مي آيد
در سال آب
در بيشه بلند باران
تا ننگ پر شقاوت جط بودن ر
ا از دامن عشيره بشويد
و عدل و داد را
مثل قنات هاي فراوان آب
از تپه هاي بلند گزدان
بر پهنه بيابان جاري كند

یکشنبه، آبان ۲۹، ۱۳۸۴




در لابی هتل دلوار بوشهر نشسته بودیم.
منوچهر آتشی گفت: خانم کیانی،تا دو سال پیش توی این شهر داشتم از گرسنگی می مردم،کسی نبود که بپرسد حالت چطوره...حالا چی شده که برایم بزرگداشت گرفته اند.


امروز،منوچهر آتشی شاعر بزرگ این دیار در ساعت 2 بعد از ظهر در بیمارستان سینا{!!!}،زندگی را بدرود حیات گفت.

یادش گرامی و روحش شاد باد.






چهارشنبه، آبان ۲۵، ۱۳۸۴



خداوند پیش از آنکه کسی را بیآفریند تنها با وی سخن می گوید
سپس خاموش وار با او به دل شب می زند
اما کلمات پیش از آنکه کسی بیاغازدشان
:این کلمات ابری،چنین می گویند

رسول حس هایت شو
تا لبه ی اشتیاق ات پیش برو
و تنپوشی به من ده
چون حریقی در پس اشیائی شکوفا شو
که سایه شان سنگین و فروگسترده
.همواره به تمامی می پوشاندم

:بگذار همه چیز بر تو رخ دهد
زیبائی و هراس
:آدمی تنها می باید برود
.هیچ احساسی دورترین نیست
.مگذار از من جدایت کنند
.نزدیک است آن سرزمینی که شما زندگی می نامید

تو آن را باز خواهی شناخت
.بر کران جدیت ات
!دست در دستم بگذار



ریلکه
ترجمه علی عبداللهی


سه‌شنبه، آبان ۱۰، ۱۳۸۴

گیلانه



ویتگنشتاین می گوید: کنش و باور دینی بر اساس عقیده به چیزی شکل نمی گیرد، بل برگزیده می شود تا نگاهی دیگر به جهان را از منظری دیگر شکل دهد
تجربه ی دینی نوعی برداشت از جهانی ست که در قالب اصطلاحاتی خاص بیان می شود
مسئله بر سر شناخت سرگذشت کنش های بیرونی نیست، بل ما تجربه ی درونی درون خودمان را پیش می بریم
...نمی دانم فیلم گیلانه را دیده اید یا نه
گیلانه آئین انسان دوستی خود را نه بر پایه ی عقیده بلکه بر اساس مکاشفه ی جهان دیگر بنا نهاده است
مکاشفه ی گیلانه تجربه ی درونی همه ی مادران ایرانی ست
نخستین باری ست که خود کاراکتر اصلی فیلم برایم به شدت موضوعیت پیدا کرده است
به خانم معتمدآریا،بازیگر نقش گیلانه، تبریک می گویم

شنبه، مهر ۲۳، ۱۳۸۴



ده دقیقه می شه که دستم زیر چانه ام خشک شده و نمی دانم برای این پُست چی بنویسم. از نگاه به سقف و پیش و پیف های روشنفکرانه که گاهی از دهانم خارج می شود هم کاری ساخته نیست....چی بنویسم؟...

تقریبا یک هفته پیش بود که به دیدن نمایشگاه عکس های مهران مهاجر(عکاس)، رفتم.

هیشه کارهای ایشان را دنبال می کردم، اینبار هم رفتم و دیدم.

مثل همیشه در ابتدای امر تصویر ذهنی فوق العاده قوی عکاس که در بک گراند عکس ها برای برقراری ارتباط با آگاهی مخاطب کمین کرده بود، هجوم آورد و بنده هم طبعا برای فرار از هرگونه مفهومی که منظور نظر ایشان بود
عصای سفید فوکو را تا کردم و زیر بغل زدم و گذاشتم که عکس ها خود، حرفشان را بزنند.

راستش فقط ما آدم ها نیستیم که اگر احساس آزادی نکنیم دادمان به آسمان می رسد.
در این عکس ها کتاب هم در چنین وضعیتی قرار داشت.
...باور کنید خیلی از این عکس ها شبیه ما آدم ها هستند...بسته شده، غبار گرفته، شیرازه ی مخدوش و

...ای کاش خوانده می شدیم..کتاب ها گفتند و من هم

مسخ شدگی آدم های خوانده نشده مثل قفسه های کتاب عکس های مهران مهاجر تا خطای چشم و آجرچینی و سنگ شدگی پیش می رود.

ای کاش خوانده بشویم.
در خوانش کتاب، با کتاب در یک جاده ی دو طرفه قرار می گیریم.
در رابطه با آدم ها هم همین طور.
نه...ما هرگز نمی خواهیم نهایتا کتاب مچاله شده ای باشیم که در کنار استامبلی مستعمل ساختمانی پیدایمان کنند.
و اینکه آزادی، نهایت تلاش بشریت است از قید خوانده نشدن.

شنبه، مهر ۱۶، ۱۳۸۴



ويران كردن يك پندار، حقيقت را
.نمي سازد

:بل تكه اي از ناداني را توليد مي كند
گسترش « فضاي تهي » ما
.افزايش « صحرا » ي ما


نيچه




سه‌شنبه، مهر ۰۵، ۱۳۸۴





.واقعيت » عيان است، اما « امر واقعي » را مي بايست ثابت نمود»

لاكان


سه‌شنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۴






ترك كرد پدر و مادرش را
مثل سيگار
مثل مشروب
و مثل هر چيزي كه به آن عادت داشت
و به مرور دلش را زده بود.
....
رفت و سال ها بعد يادش آمد كه
كلاهش را در آنجا جا گذاشته است.


شنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۸۴

حضور



امروز صبح رو بروي دكه ي روزنامه فروشي ايستاده بودم و تيتر روزنامه ها را مرور مي كردم و اجبارا به مشاجره ي تلفني خانمي گوش مي دادم كه در همان نزديكي بود. خب،شنيدن كه اختياري نيست.
روزنامه ها كه طبق معمول از روي هم كپ زده بودند و آن مشاجره هم كه نشسته بود درست وسط مغزم.
از خير خريد روزنامه گذشتم و رفتم.
كمي كه دور شدم، احساس كردم كف پايم شديدا درد مي كند. نمي دانم چرا حالا سابقه ي كشيدگي تاندون ها بايد يادآوري مي شد.خودم را به جدول كناري رساندم،كمي ايستادم و دوباره راه افتادم.
چند قدمي ديگر، ديدم خانمي از روبرو مي آيد و با چشم و ابرو و بيني اشاره مي كند كه دكمه ي مانتو ات باز شده و تي شرت هم كه زده بود بيرون.
تا آمدم دكمه هاي مانتو را ببندم،گره ي روسري ام شل شد... يك دستم به گره روسري ام بود و نگاهم به دكمه هاي مانتو و كف پا هم...
و آن مشاجره ي كذائي...
خلاصه راه نمي رفتم، فكر مي كنم قل مي خوردم.
توي خيابان نبودم.يك جايي توي خودم بودم كه نه تنظيم بود و نه رو براه.
فكر كردم كه اين اتفاقات نمي تواند همين طوري پيش آمده باشد.
وقتي همه چيز بر عليه حركتي ست كه انجام مي دهي و نخواهي هم كه اين پيام را از مركز تعادل هستي ات تحويل بگيري، اين مي شود كه شد.
رسيدن به اين نتيجه يعني نوشدارو را بعد از مرگ سهراب گرفتن.
با عجله به خانه برگشتم. از صبح نشانه ها پيدا بود.صبح وقتي كه در را پشت سرم بستم،يادم آمد كه كليد را نبردم. در زدم،كليد را برداشتم.وقتي داشتم دوباره كفش هايم را مي پوشيدم، يك پايم در دمپايي قرار گرفت، پاي ديگر در كفش...
خب،امروز نمي بايست بيرون مي رفتم،اما رفتم.
ديروز بايد مي رفتم كه نرفتم.
دو روز آينده هم براي جبران اين دو روز گذشته نمي دانم چگونه خواهد گذشت و خلاصه اينكه اين را نمي شود گفت زندگي كردن.
اگر همه چيز را همين طور در نظر بگيريم، به علت همه ي اين آشفتگي و پريشاني ها و در نتيجه نرسيدن ها مي رسيم.
...
راستي طوفان كاترينا معلول چيست؟ و دربدري اين همه انسان؟

یکشنبه، شهریور ۰۶، ۱۳۸۴





حاليا مصلحت وقت در آن مي بينم
كه كشم رخت به ميخانه و خوش بنشينم

جام مي گيرم و از اهل ريا دور شوم
يعني از خلق جهان پاكدلي بگزينم

جز صراحي و كتابم نبود يار و نديم
تا حريفان دغا را به جهان كم بينم

سر به آزادگي از خلق برآرم چون سرو
گر دهد دست كه دامن ز جهان درچينم

بسكه در خلقه ي آلوده زدم لاف صلاح
شرمسار از رخ ساقي و مي رنگينم

سينه ي تنگ من و بار غم او هيهات
مرد اين بار گران نيست دل مسكينم

بر دلم گرد ستم هاست، خدايا مپسند
كه مكدر شود آئينه ي مهرآئينم

من اگر رند خراباتم و گر حافظ شهر
اين متاعم كه تو مي بيني و كمتر زينم

بنده ي آصف عهدم، دلم آزرده مكن
كه اگر دم زنم از چرخ، بخواهد كينم




شنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۸۴





يك داستان ديگر از همان مجموعه:


تارهاي نامرئي





دستهايش را تا روي گنجه بالا كشيد، سطح فوقاني آن را لمس كرد، هيچ چيز نبود.
از چارپايه پائين آمد، چمدان هاي باز شده را براي بار دوم زير و رو كرد ، هيچ چيز نبود.
نگاهي به اطراف انداخت، با بي حوصلگي كشوها را جلو كشيد، ولي باز هم نا اميدي چشم هايش را سرگردان اتاق كرد.
خسته شد، هرچه بيشتر مي گشت، كمتر مي يافت.
لبه ي قاليچه را بالا زد، نگاهي به زير آن انداخت، هيچ چيز نبود.
كمي خاك و پرز و كرك جلوي چشم هايش رقصيد. زمزمه كرد: انگار اصلا پيدا نمي شود.
به طرف آشپزخانه رفت، كابينت ها را باز و به دقت وارسي كرد، هيچ چيز نبود.
حالا ديگر دست هايش دراز تر از پاهايش، او را به سمت پذيرائي هل مي داد.
گوشه و كنار را نگاه كرد و نيافت.
عادت در پي چيزي گشتن، يقه اش را گرفته بود.از روي ناچاري نگاهي به سقف انداخت، به جز چند لوستر بلور، هيچ چيز ديگري ديده نمي شد.
همانجا نشست، روي كاناپه ي راحتي، كنترل تلويزيون را در دست هايش سبك سنگين كرد، كانال يك، دو، سه و الي آخر...هيچ چيز نبود.
دكمه ي قرمز را فشار داد، تلويزيون خاموش شد.
سرش را به عقب برد، روي پشتي كاناپه تكيه داد، خيره به سقف نگاه كرد،چند ثانيه بدين منوال گذشت، خيره گي نگاهش مثل ستون گچي سفيد تا سقف كشيده شد. هرچه بيشتر مي گذشت، ستون، سست و سست تر مي شد،تا اينكه به كلي فرو ريخت و چشم هاي سنگين، فرو افتادند. سقف، به تمامي بر پلك هايش نشست و نفس بلندش نشانه ي هرست او به گودال عميق خواب بود.
ديگرهيچ چيز نبود بجزعنكبوتي كه از كف اتاق به ديوارها راه پيدا كرده و داشت به سمت سقف مي رفت.
عنكبوت بر روي سقف، لحظه اي مكث كرد، انگار ترديد داشت كه در جائي قرار بگيرد. دوباره حركت كرد و ناگهان درست از وسط سقف، از تاري نامرئي آويزان شد و شروع به تاب خوردن كرد.
نفس عميق و صدا دار، سكوت فضا را شكست و اين يعني به ناكجا آباد خواب عزيمت كردن.
عنكبوت همچنان تاب مي خورد، حركات پاندولي- دوراني مي توانست به كمك امواج، تمام فضاي اين خانه را و چه بسا بيرون از خانه را هم در بر بگيرد.
خانه اي كه مكاني شده براي مخفي كردن گمشده ايي، چارديواري محسوب نمي شود. اصلا نمي شود به آن خانه گفت.
مي تواند بياباني باشد كه هي در آن تاب بخوري و نداني هم چرا و به چه دليل در آن بي در و پيكر، پيدايت شده وا ينكه حالا كه در آنجا هستي هم نداني چه چيزي تو را به آنجا وصل كرده است.
عنكبوت بين هوا و زمين معلق بود و تاب مي خورد، گاهي از پنجره ي نيمه باز پذيرائي، نسيمي مي وزيد و تعادل عنكبوت را بهم مي زد، اما در اصل حركتش خللي ايجاد نمي كرد و او همچنان تاب مي خورد.
صداي شكستن چيزي مثل صداي شكستن چوبي نازك، سكوت منظم را نامنظم كرد.
لحظه اي از لحظات سترون، سبز شد و كاناپه از راحتي خود كاست، پشتي كاناپه مثل سنگ صخره اي پشت گردن او را آزار داد و بيداري از ناكجا آباد و گودال عميق سربرآورد و سبك پا خود را به ديواره ي پشت پلك ها رساند و با فشار،سقف را به جاي اوليه اش برگرداند و چشم هاي فريب خورده و سنگين به ناگهان با هشياري تمام، تكاني خورد و خيره در سقف برجاي ماند.

بيدار شد، به طرف ديوار رو به رو رفت، كليد برق را زد، لوستر بلوري سه چراغه روشن شد، به طرف دست شوئي رفت، شير آب را باز كرد، دست هايش را زير آن گرفت و بعد تمام صورتش را.كمي از موهاي ريخته بر پيشاني اش، خيس شد. كمر راست كرد،صورتش را با حوله خشك كرد و در حالي كه در آينه نگاه مي كرد،گفت:
وقتي گمشده اي داري،خانه و خيابان يكي ست.
از دست شوئي بيرون آمد ، به طرف پيشخوان آشپزخانه رفت، دو دستش را روي آن گذاشت و سرش را از ميان دو شانه اش پائين آورد، آنقدر كه خون به صورتش دويد.
بلافاصله سرش را بالا برد، تلوتلو خوران به عقب رفت، تاب خورد و به دور خودش چرخيد.
عنكبوت هم لحظه اي در عمود تار نامرئي مكث كرد و دوباره شروع به چرخيدن به دور خودش كرد.
چرخ زنان به طرف در ورودي ساختمان رفت، در را باز كرد، از خانه بيرون زد.
در حالي كه دست هايش را در جيب ها مشت كرده بود، از جلوي چند مغازه گذشت و نگاهي سرسري به ويترين ها كرد، راست پياده رو را گرفت و رفت، اما مثل هميشه لوزي هاي سنگفرش خيابان را شمارش نكرد.
گه گاه روي پاشنه ي پا، به دور خود چرخي مي زد و پشت و اطرافش را نگاهي مي كرد و دوباره به رفتن ادامه مي داد.
او شكافته شدن هوا را با هر قدم خود حس مي كرد، حس مي كرد خيابان در هر لحظه،از او عكس مي گيرد.به هر حال زمان و گذر آن، از وجود او و رفتار و انديشه اش، سود مي جست و معنا مي گرفت،حالا او هر چيزي و يا هركسي كه مي خواهد، باشد.
مي دانست به يك چيزي وصل است، يا به جايي كه به خاطر آن تمام خانه را زير و رو كرده، چيزي كه سال هاست او را به جستجويش واداشته و شايد هيچگاه هم پيدايش نكند.

كمي جلوتر رفت، صدائي ظريف، توام با خش خشي خوش آهنگ، توجهش را جلب كرد.
دو قمري بر سرشاخه هاي پربرگ درخت تبريزي ،زمزمه ي عشق را سر داده بودند.
باز هم جلوتر رفت. درست رو به روي تنه ي درخت ايستاد ، سرش را به عقب برد و به آن دو نگاه كرد.
دو قمري از هجوم هواي غريبه اي، ازسر شاخه جدا شدند و در هوا به گردش در آمدند و تاب خوردند.
هر كدام جداگانه تاب مي خوردند، برشي در آسمان ايجاد مي كردند و دوباره به طرف هم باز مي گشتند.
نگاهش را از آنها گرفت، چرخي به دور خود زد و گفت:
بيهوده است.
و راه رفته را به سمت خانه، بازگشت.
به خانه كه رسيد، اولين چيزي كه توجهش را جلب كرد، عنكبوتي بود كه روي كاناپه جا خوش كرده بود. با تكه اي كاغذ باطله، آن را به سطل آشغال انداخت. بعد به طرف پنجره رفت.
آن دو قمري را در آسمان در حال تاب خوردن ديد.
وقتي مي خواست از ميان دو صندلي پذيرائي عبور كند، لباسش به برگ تزئيني مسي آباژور گير كرد. برگشت و اميد در صورت و به خصوص در نگاهش دويد. اميد وصل بودن به جائي ، حالا هرجا كه مي خواهد باشد، گيريم آباژور گوشه ي پذيرائي.
صورتش را كج كرد، گونه اش را آرام بر روي ترمه ي بنفش آباژور كشيد و لباسش را از برگ مسي جدا كرد.
رفت روي كاناپه نشست و كنترل تلويزيون را در دست گرفت.
يك، دو ، سه،...راز بقا.



آبان 78