.واقعيت » عيان است، اما « امر واقعي » را مي بايست ثابت نمود»
لاكان


جام مي گيرم و از اهل ريا دور شوم


اگر می نویسم،برای خودم می نویسم،فقط برای خودم،برای اینکه بدانم چه می خواهم و این خواستن در کجا ریشه دارد.
این روزها به موضوعات زیادی می توان پرداخت و درباره ی آن ها،گفت و گفت . که البته عکس آن هم صادق است و می توان در پستوی ذهن نگاه داشت و هیچ نگفت.
امروز می خواهم از گنجی بگویم.از گنجی وجود خودم که تجسم عینی اش هم اکنون در حال اعتصاب غذاست. خیلی پیش از این گنجی گفته بود « حصول آزادی هزینه می خواهد و من آماده ام که این هزینه را بپردازم.»
خب.دارد می پردازد و حساب او با خودش پاک است.اما حساب من هم با خودم پاک است؟
اگر بنویسم برای رضایت دلم ، نامی از گنجی می برم،حسابم پاک می شود؟
اگر بگویم که هیچ وقت این آزادگی و وارستگی و ازخودگذشتگی را فراموش نمی کنم چطور؟ به هر حال گنجی وجود من عمیقا خواستار آزادی خود است و همچنین آزادی نماد بیرونی خود.
بگذریم...داشتم می گفتم که فقط برای خودم می نویسم، حتی وقتی این جمله را با خودم زمزمه می کنم که :« بازی ها تمام شد،اما چوب خوردنمان بدجوری ملسه» باز هم طرف این حرف خودم هستم.
راستش این روزها با هرکدام از دوستان روبه رو می شوم،تمام فحوای کلام و دیدار،حکایت از نداشتن حرف است. حرفی برای گفتن نداریم، اگرچه در چرای آن کلی حرف هست برای به زبان نیاوردن،سکوت کردن و در دل پروراندن
آن چیزی که نباید...
چرا نباید؟
ما پر از ناتمامی ها هستیم.این ناتمامی ها هیچوقت به تمامیت خود نزدیک نمی شوند،مگر همه ی شرایط بیرونی و درونی هماهنگ باشند.
ناتمامی ها، عموما اگر با سکوت همراه شود،مثل یک دینامیت عمل می کند. با تخریب شروع و تا به جایی که آدم بودنمان هم زیر سؤال برود،کشیده می شود.
اما همیشه هم سکوت، این نتیجه را به دست نمی دهد، که البته در مواقع خاص،آدم هایی که به کمال خود نزدیک شده اند،قادر به رؤیت حقیقی علت می شوند. که دراین وضعیت، تازه آن نوع سکوت خیلی هم کارساز و گره گشا خواهد بود.
نمی دانم چرا این ها را می نویسم...فقط می دانم دلم وقت نوشتن همین حرف هاست که آرام می گیرد و نگاهم همچنین.
به هر حال امیدوارم که این سکوت حاکم، عوارض بد بر جان و جسم هیچکدام از دوستان نداشته باشد.

عشق
عشق چشم هايش آبي ست
،موهايش بلوند
قدش دو برابر اراده ي من
و خنده اش كه ادامه ام مي دهد
در خيابان هاي اين شهر
خون در شريان هاي اين شهر مي دود
مي دوم
شهر بلند مي شود
مي ايستد
شهر چشم هايش آبي ست
موهايش بلوند
خورشيد از سمت چپ شانه اش
با من رابطه دارد
رابطه اي آبي
اراده ام تخدير مي شود
وقتي صورتم بلوند
در دريا غرق مي شود
هي آب مي روم
آب
مي رود قعر شهري
كه هي غرق مي كند
هي گم مي كند
و در تابلوي اعلانات
:چهره ام هي نقش مي بندد كه

