چهارشنبه، دی ۱۷، ۱۴۰۴









آه رویینه‌دژ که خود ساختمت و اینک زندانیِ تواَم، مرا به درودی دریاب! از بلندیِ آن بالا، از آن ستیغِ ابرپوش مرا بنگر در پایِ خویشت؛ شکسته و خُردْاَندام، که با سوی تواَم می‌آورند، در ارابه‌ای خرکـِش! مرا که ندانسته زندانی برای خود می‌ساختم؛ که از آن جز به مرگ راهی نیست. درهای آن بر جهان بسته، مُغاک‌های آن تاریک، تنگناهایش تنگ، راه‌هایش رو به بیراهه؛ و دالانه‌ها،بُن‌بست‌های تودرتو! کاش، آری کاش، چیزکی از تیزبینیِ آن جام در سرِ من بود؛ که پیشتر چنین روز در آن می‌دیدم و گریزْراهی پنهان از برای خود می‌ساختم. کیست این که با من به دشمنی برخاسته جز کوربینی من؟ − مرا در دانشم بسیار باید نگریست اگر چنین با من بر سرِ جنگ است.

#کارنامه_بندار_بیدخش

#بهرام_بیضایی

#نمایشنامه‌_نویس#کارگردان#تئاتر_سینما#تئاتر#سینمای_ایران

T.me/azarkiani

 


هیچ نظری موجود نیست: