شنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۹۲

شد

.از کتاب"روی آینه ام خم اش"نشر اثر




شد



به یاد مایکل جکسون

---------------------------------

... می خواست سفید باشد، شد

می خواست بینی اش کوچک باشد ، شد

می خواست موهایش صاف باشد، شد

شد شد

اما چیزی که نشد حکایت دو سه حبه ی انگور است

که قرار بود مهره های پشتی مایکل را تر کند

نشد و صندلی او در شام آخر خالی ماند

مایکل جابجا شده بود تا بتواند که ببیند اما

تگاهش رفت و جفت احول مولانا شد

شد

و نشد که برود مایکل

به خواب سیاهان

و خواب سیاه شد

شد شد

میان دو کودک سیاه و سفید

که تابی را پرواز می دادند

بی سر نشین

هیچ نظری موجود نیست: