دوشنبه، فروردین ۱۰، ۱۳۹۴
جمعه، فروردین ۰۷، ۱۳۹۴
دوشنبه، اسفند ۲۵، ۱۳۹۳
بهار
---------
شکوفه های صورتم خواب بادام می بینند
چشمهایم را در بهار گم کرده ام
در این معبد سبز
هزار هزار چشم
از رویای درختان بالا رفته اند
و شکوفه های صورتم
خرد و خراب آواز همین نسیم
ململ نازک
گلبهی
که از شبنم گلو تر کرده است
در این معبد سبز
و انبوه درختان
.گم اند
گم ام
در ورد شمیم جوانه ها
زیر شاخه های تر
.سرانگشتان ستایشگرم
آذر کیانی
جمعه، اسفند ۲۲، ۱۳۹۳
پنجشنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۹۳
سهشنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۹۳
جمعه، اسفند ۱۵، ۱۳۹۳
پنجشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۹۳
یکشنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۹۳
شنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۹۳
جمعه، اسفند ۰۸، ۱۳۹۳
به: ندا آقاسلطان
آخرین نگاهم
----------------
اجازه هست؟
انگشتم نقش صورت كدام استاد؟
اين درس سوالات زيادي دارد
همه ي اين دنيا آيا
مساوي ست با يك گلوله؟
http://rendaan.blogspot.com/2005/01/azar-kiani.html
آخرین نگاهم
----------------
اجازه هست؟
انگشتم نقش صورت كدام استاد؟
اين درس سوالات زيادي دارد
همه ي اين دنيا آيا
مساوي ست با يك گلوله؟
دنيا مرده بود
:!!!آخرين نگاه اما عجب درسي
در آيند و روند دستها
اريب تبريزيها
پروانه يي چشمم را دزديد و
لابلاي تاولهاي اجتناب ناپذير
پر از رآي و خيابان گم كرد.
.........
.........
خبرم كردند سايه هاي آشنا
پرنده يي كه پر كشيد
كنار تولدش ايستاده است
كنار بيست و هفت سبزه و سيب و آينه
كنار بيست و هفت لاله
كنار لحظه هاي سبز
و مرتب ميخواندمن زنده ام
!باوركنيد
:!!!آخرين نگاه اما عجب درسي
در آيند و روند دستها
اريب تبريزيها
پروانه يي چشمم را دزديد و
لابلاي تاولهاي اجتناب ناپذير
پر از رآي و خيابان گم كرد.
.........
.........
خبرم كردند سايه هاي آشنا
پرنده يي كه پر كشيد
كنار تولدش ايستاده است
كنار بيست و هفت سبزه و سيب و آينه
كنار بيست و هفت لاله
كنار لحظه هاي سبز
و مرتب ميخواندمن زنده ام
!باوركنيد
"از کتاب روی آینه ام خم اش"
http://rendaan.blogspot.com/2005/01/azar-kiani.html
پنجشنبه، اسفند ۰۷، ۱۳۹۳
سهشنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۹۳
"از کتاب"روی آینه ام خم اش
تکرار
مثل همین تاریکی که می دود
تا به صبح برسد،می رسم؟
روی ماه، آخرین نشانی ام
روی خشک و سرد برگ ها
آهم، غبارم ایستاده است
روی ماه، تکرارم، روی شب
شال سیاهم و این دستهای پریده رنگ
شاید روحی را گرم میکند
خستگی هایم جای اش را به انتظار داده است.
تفاوتی نمی بینم
میان دهان باز کفش هایم
و آن ستاره ی صبح
که انتظار را به سالیان، چفت کرده است
و در انتهای این شب ایستاده است.
نامعلوم ام
روی زمینم؟
آسمانم؟
عجیب ترین صدا در این شب
همانی ست که نمی شنوم اش
.آخرین نشانی ام
دوشنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۹۳
یکشنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۹۳
ما فقط فکر می کنیم
--------------------
بگذار سنگ را سنگ ببینم
چیزهای دیگر را مار و پونه
راه نیامده ی کفش هایت را نیامده
به خدا راه شیری خیلی دور است
و مخیله ی من فقط اتوبان دویده است
هپروت یک روزی باغ بود
و خواب دیروز خودکشی کرده است
!نگاه کن
چشم هایم را می بندم
تو از ساقه ای صعود نمی کنی
و اگر خواب های من از پله های مارپیچی پشت دکمه هایت بالا دویده اند
...کتانی های سفیدم شاید
حالا چشم هایم باز است
چرا نبض ات عطر نمی زند
مزه ی سیب های باغ بالایی، زندگی ما را ندارد
دارد را ما فقط فکر می کنیم
ندارد نشیب، فراز ندارد، نداشته
دارد را ما فقط فکر می کنیم ،فکر
از کتاب چرا کفش هایت......نشر نیم نگاه
اشتراک در:
پستها (Atom)














